|
از روزی که شروع کردم به نوشتن توی این وبلاگ,2سال می گذره.تمام شعرها یه مخاطب داشت,کسی که 3سال از زندگیم رو با اون گذروندم...حتی توی خیال!!(خودتم نمیدونی).حالا اون عشق نیست,رفته,تموم شده.فرار نمیکنم,ولی دیگه دلیلی برای نوشتن وجود نداره....
اینم آخرین شعرم برای تویی که هیچ وقت نفهمیدی چرا عشقم سرد شد.......
اگر به حجله آشنایی
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نکن
تمام این سالها کنار ِ من بودی
کنار دلتنگی ِ دفاترم
در گلدان چینی ِ اتاقم
در دلم…
تو با من نبودی و من با تو بودم
مگر نه که با هم بودن
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو
هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد
پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

خداحافظ عشق من
|